خطا
  • XML Parsing Error at 9:19. Error 76: Mismatched tag

اهل علم بیش از دیگران مراقب باشند که مبادا دچار حسد شوند.

یکشنبه, 17 فروردين 1393 ساعت 13:09
منتشرشده در دیدگاه ها

بسم الله الرحمن الرحیم 

  ما معمولاً برای بیان این گونه نکته‌ها به روایات مراجعه می‌کنیم؛ در حالی که بسیاری از این نکته‌ها در خود قرآن هست و ما کمتر به قرآن، این نعمت بزرگ و منبع هدایتی که در اختیار ما هست، مراجعه می‌کنیم و حق قرآن را اداء نمی‌کنیم؛ البته مقصود من این نیست که مثلاً قرائت قرآن ما کم است ؛ چنانکه بعضی‌ها به همین اکتفاء می‌کنند که قرآن را بخوانند. قرائت قرآن خوب است؛ ولی هدف از قرائت قرآن توجه به معنایی است که در قرآن وجود دارد. صرف خواندن این آیات به گونه ای که آدم اصلاً به معنایش توجه نداشته باشد، اثرش خیلی کم است؛ هرچند آن هم خالی از اثر نیست. نگاه کردن به آیات قرآن هم ثواب دارد.

یکی از آفاتی که برای نوع بشر هست، آفت حسد است. شاید به مناسبت چند بار این قصه را عرض کردم که این آفت در بین ما طلاب بیشتر از بقیه هست. من برخی از درس های طلبگی را پیش برخی از علماء می‌خواندم؛ ولی در محیط حوزوی نبودم و در منازل این بزرگوارها درس می‌خواندم. استاد مغنی ما که اگر ایشان در قید حیات هستند، خدا حفظشان کند، یک روز به یک مناسبتی گفت: وقتی خداوند ـ تبارک و تعالی ـ می‌خواست حسد را تقسیم کند،  نه قسمتش را به علماء داد و یک قسمتش را بین بقیه تقسیم کرد و جالب اینکه علماء اعتراض کردند چرا ما را در این یک قسمت شریک نکردی! البته من ندیدم این مطلب در روایت وارد شده است یا نه و شاید هم شوخی می‌کرد. آن موقع که من این جمله را شنیدم، چون در محیط حوزه نبودم، خیلی برای من تعبیر سنگینی بود. مگر علماء به هم حسادت کنند!

خداوند ـ تبارک و تعالی ـ می‌فرماید: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقين»؛[1]‏ بعنی این خبر حق دو پسر آدم را برایشان بخوان. هر دو تا یک کار عبادی انجام دادند؛ کاری که به آخرت مربوط می‌شود نه مربوط به دنیا. در کار آخرت تزاحمی بین افراد نیست؛ مثلاً اگر من نمازی بخوانم و قبول درگاه حضرت حق باشد، مانع نمی شود که نماز شما قبول شود. تزاحم در دنیا هست؛ مثلاً اگر من یک ملک خوبی را مالک شوم، شما دیگر نمی‌توانی آن ملک را مالک شوی. اگر من در امور مادی تزاحم معنا دارد؛ ولی در امور معنوی تزاحم نیست. اگر یکی از شما مطالب را خوب بفهمد، جلوی فهمیدن دیگران را نمی‌گیرد و بقیه هم می‌توانند خوب بفهمند. بنابراین در امور دنیا اگر آدم از اینکه یکی چیزی به‌دست بیاورد، ناراحت شود، می‌توانیم بگوییم دنیا دار تزاحم هست و چون خودش دیگر نمی‌تواند به آن برسد، ناراحت می‌شود؛ اما در امر اخروی اگر کسی یک مقام اخروی به‌دست آورده باشد و من از این ناراحت شوم، این دیگر خیلی غیر عقلایی است؛ چون منافاتی که نیست و را هم که بسته نیست. «إذ قرّبا قرباناً»؛ یعنی هر دوتا هم یک کار کردند، هر دو با هم سر درس یک استاد شرکت کردند؛ ولی «فتقبل من أحدهما و لم یتقبل من الآخر»: از یکی قبول شد و از آن یکی قبول نشد، یکی به مقامات علمی رسید، به مقامات معنوی رسید؛ ولی دیگری نرسید. علم یک امر معنوی است. در علم تزاحمی نیست. هر چه یک نفر یاد می‌گیرد برای دیگری کم نمی‌شود! ما طلبه‌ها معمولاً دعواهایمان بر سر همین علم است! نه سر اینکه این خانه دارد و من ندارم؛ این ماشین دارد و من ندارم. حسادت ما طلبه‌ها سر این است که چرا این آقا این طوری شده است که مثلاً خوب می‌فهمد و خیلی مطالب تازه می‌گوید و ما نمی‌گوییم! متأسفانه خیلی خیلی زیاد است. بعد می فرماید: «قال لأقتلنک» گفت می‌کشمت. داستان ما طلبه‌ها همین است. دستمان برسد کم نمی‌گذاریم. به هر بهانه ای مثلاً اینکه برخورد با فلان عالم وظیفهٔ شرعی است و وجودش برای اسلام ضرر دارد، طرف را از میدان خارج می کنیم؛ چون این افراد این طور گمان می کنند بیضهٔ اسلام در دست ایشان است! و ادعا می‌کنند دائم مشغول انجام وظیفه هستند. یکی از دوستان طلبه از شاگردان قدیم خودم که الآن از اهل منبر است، یک وقتی می‌خواست برود در یک منطقه ای برای مجلس شورای اسلامی کاندیدا شود. خودش تعریف می‌کرد  وقتی می خواستم ثبت نام کنم، به دوستان خودم گفتم. آن ها گفتند: آقا ثبت نام نکن! گفتم: چرا؟ گفتند: اگر ثبت نام کنی، ما وظیفه شرعی پیدا می‌کنیم خرابت کنیم! ما را در محذور قرار نده. ایشان هم آن ها را به زحمت نینداخته بود و منصرف شده بود! وقتی این طرف که نماد بدکاری است، می‌گوید: «لأقتلنک»، آن طرف که نماد نیکوکاری است، می‌گوید: «إنما یتقبل الله من المتقین»؛ بعنی خدا ـ تبارک و تعالی ـ  از آن هایی که اهل تقوا هستند، قبول می‌کند. در حقیقت جوابی که هابیل می‌دهد به قابیل داد، این بود که  تو به جای اینکه در فکر این باشی که من را از بین ببری، به این فکر کن که چرا خودت این موقعیت را پیدا نکردی. بالاخره عالَم حساب دارد. خدا ـ تبارک و تعالی ـ با یک حسابی قبول می‌کند. تو نگاه کن ببین چرا تو این موقعیت را پیدا نکردی. متأسفانه می بینی آدم به جای اینکه به فکر این باشد که چرا من نتوانستم به این موقعیت علمی برسم یا چرا من نتوانستم به این موقعیت تقوایی برسم، دائم به این فکر است که به گونه ای جایگاه  دیگری را خراب کند.  

در ادامه هابیل به قابیل می‌گوید: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَني‏ ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمين (28) ‏إِنِّي أُريدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمي‏ وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمين‏»؛[2]یعنی اگر بخواهی مرا بکشی، من دست به سمت تو دراز نمی‌کنم. من از خدا ـ تبارک و تعالی ـ می‌ترسم. من می‌خواهم تو به گناه خودت و گناه من برگردی. در واقع  هابیل نشان می‌دهد که بین خودش با او فرق اهست. موازین تقوی را رعایت می‌کند  و یک برخورد ناصحانه نسبت به قابیل دارد  و با این عبارات نصیحتش می‌کندو می‌گوید تو به من دست درازی کنی من به تو دست دراز نمی‌کنم؛ یعنی من از محدودۀ تقوی خارج نمی‌شوم. پس تو هم خارج نشو. من اگر این کار را می‌کنم برای این است که تو به گناه من و گناه خودت برگردی؛ یعنی اگر این کار را کردی گناهان من را هم  به دوش می کشی ضمن اینکه گناهان خودت را هم داری. این لازمۀ حرف هابیل است. و وقتی چنین شد، از اصحاب النار می‌شوی.

تقوا یک واقعیت است، شعار نیست، ظاهر سازی نیست. به فرمودۀ آیت الله  بهاءالدینی ـ رضوان الله علیه ـ  بازیگری ممکن است در این دنیا به درد بخورد؛ ولی در آن دنیا به کار نمی آید.  ادای متقی را درآوردن که اثری ندارد. واقعاً باید متقی باشد. خدا رحمت کند آیت الله خوشوقت ـ رضوان الله علیه ـ  را که همیشه این یک توصیه را داشت؛ یعنی از نزدیک 40 سال پیش که شاگرد ایشان بودیم تا بعدها هر وقت در تلویزیون یا جای دیگر از ایشان می شنیدیم ، همان حرف را می فرمود که  تقوا داشته باشید! آیت الله بهاءالدینی ـ رضوان الله علیه ـ هم می‌فرمود: گناه نکنید! این ها تعابیر مختلف از یک معنا هستند.

بعد می فرماید: «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرين‏»  بالاخره نفس، همان شیطانی که در وجود ما است، شیطنت می‌کند و بر عقل قابیل فائق می آید علی رغم اینکه هابیل به او  تذکر می‌دهد و قاعدتاً باید او متنبه شود و برگردد خصوصاً که هنوز کار خیلی یدی نکرده است و تنها یک انگیزه بدی در درونش پیدا شده بود و یک حرف بدی گفته بود. کار بد است؛ اما نه خیلی بد. در بحث مباحث فقهی حسادت، می‌گوییم حسادت یک رذیله اخلاقی است؛ اما حرام نیست، کسی حسادت دارد و مثلاً از اینکه دیگری موفقیتی را به دست می‌آورد، ناراحت می‌شود و  دلش می‌خواهدآن موفقیت از بین برود، این مقدار حرمت شرعی ندارد؛ اما اگر این بروز پیدا کرد و یک حرفی زد یا یک کاری کرد، اون فعلش که فعل حسودانه است، حرمت پیدا می‌کند.  به هر جال در این داستان نفس به میدان آمد و او را وادار کرد به اینکه که برادرش را بکشد و ضرر کرد. در ادامه داستان دارد که «فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُواري سَوْأَةَ أَخيهِ قالَ يا وَيْلَتى‏ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخي‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمين».‏این قسمت که « اصبح من النادمین» این ندامت بعد از خسران است و این دیگر فایده ای ندارد؛  البته بابتوبه همیشه باز است و اگر کسی واقعا توبه کند، گناهش بخشیده می‌شود که  امام سجاد (ع) می‌فرمایند، هر کسی توبه کند گناهش بخشیده می‌شود. کسی می‌پرسد آیا اگر یزید هم توبه کند، گناهش بخشیده می‌شود؟ حضرت می‌فرمایند بله و بعد می‌فرمایند البته وی توفیقش را پیدا نمی‌کند بنابراین اگر کسی واقعاً توبه کند و پشیمان بشود و بنا را بگذارد بر انجام ندادن گناهش، بخشیده می‌شود؛ ولی بالاخره هر چه گناه بیشتر شود، امکان توبه کردن کمتر می‌شود. من این داستان را نقل کردم در بحث اصول هم عرض کردم چون به نظر من این واقعا ابتلاء بزرگی است، ما طلبه‌ها هم مبتلاء به حسادت هستیم. بالاخره رفقا با هم هستند، با هم درس می‌خوانند، هم مباحث هستند، بعد از مدتی یکی از این رفقا پیشرفت می‌کند و دیگری به هر دلیلی پیشرفت نمی‌کند.  آن وقت این حسادت به سراغش می آید و گاهی خیلی خیلی ضربه می‌زند. ببینید جریان دو طرفه است. از یک طرف قابیل تقوی نداشت؛ چون اگر داشت، همان ابتدای کار قربانی او هم قبول می شد. خداوند ـ تبارک و تعالی ـ که بخیل نبود تا از یکی را قبول کند و از دیگری قبول نکند. او از قبل از این هم تقوی نداشت. حالا که گرفتار حسادت می‌شود، این بی تقوایی بیشتر می‌شودو وقتی به استناد این حسادت یک حرفی می‌زند، این بی تقوایی بیشتر می‌شود و وقتی به استناد این حسادت یک کاری می‌کند و برادرش را می‌کشد، این بی تقوایی بیشتر می‌شود؛ یعنی  دائم تشدید می‌شود و آدم گرفتار یک نوع استدراج می‌شود. دائم دورتر و دورتر می‌شود از آن طرف هم وقتی باب تقرب باز می‌شود، آدم دائم قرب پیدا می‌کند؛  چون دائم توجه بیشتر پیدا می‌شود و انسان به سبب آن توجه بهتر عمل می‌کند.  مراقب باشیم گرفتار طرف بد جریان نشویم.

حسد آفتی است؛ البته این طوری نیست که به سادگی بشود این آفت را علاج کرد. سخت است. این طوری هم نیست که کسی به این راحتی بگوید من مبتلا به آفت نیستم؛ چون ما خیلی وقت‌ها یک کاری را انجام می‌دهیم؛ ولی «وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً».[3] فکر می‌کنیم و یک وجهی می‌بافیم و گمان  می‌کنیم از باب حسد نیست؛ ولی اگر خودمان دقت کنیم و «الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصيرَة»، خودمان می‌دانیم که این برای چه نیتی  این کار را انجام می‌دهیم. آیا از باب انجام تکلیف و وظیفه الهی بود یا می‌خواستیم حساب این فرد را برسیم؟ اینکه انسان بتواند حسد را بیرون از دلش کند، کاری است که به ریاضت احتیاج دارد. حسد همان گونه که در روایات وارد شده ایمان را با سرعت می‌خورد و از بین می‌برد، همان طور که آتش این حطب را، این کاه را، این چیزی را که زود شعله ور می شود، می‌خورد و از بین می‌برد؛ َ «إِنَّ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب»[4]‏ و آن وقت هست که ایمان های ما ایمان های عاریتی می‌شود؛ «الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِم‏»[5]  می‌شود.[6]

-----------------------------------

لینک مرتبط:

- خبرگزاری مهر

- همشهری آنلاین


[1] . المائدة،  27.

[2] . المائدة،  28ـ 29.

[3] . الكهف،  104.

[4] . الکلینی، محمد بن یعقوب، الكافي (ط - الإسلامية)، ج ‏2، ص 306.

[5] . المجلسی، محمد باقر،  بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار أئمة الأطهار (ط - بيروت)، ج ‏44، ص 383.

[6] . بیانات آیت الله هادوی تهرانی ـ دامت برکاته ـ در دروس خارج اصول و فقه 13/12/92.